ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بهترین روز...

سلام به پسری که خدا به واسطه ی اون من و هم مادر کرد... امسال یک سال متفاوت برای من و امثال من هستش. واژه ی مادر تا حالا یه معنی دیگه برام داشته. از خدا خیلی ممنونم که من و شایسته ی این مقام دانسته و این مقام و به من نیز عطا کرده... خدایا شکرت... مادرم روزت مبارک ...
2 خرداد 1390

رفتی توی 29...

سلام به پسر مامانی. هیچوقت نشده بود که اینقدر از گذشت زمان خوشحال بشم، از اینکه به این زودی، شنبه ها به جمعه ها برسن ... ولی حالا خیلی خوشحالم. تازه دوست دارم که زمان سریعتر از این هم بگذره. آخه مامانی ،خیلی منتظر روی گلتو ببینه ... امروز 31 اردیبهشت90،  عزیز مامان رفتی توی 29 هفته ... توی این هفته ماهیچه ها و ریه هات دارن به رشد خودشون ادامه میدن. سرت بزرگتر می شه تا با مغزت که در حال رشده هماهنگ بشه. اسکلت بدنت هم در حال محکم شدنه. در کل داری واسه ی خودت بزرگ و بزرگتر می شی...که الهی مامان قربونـــــــت بره . تازه توی روز آخر 28 هفتگیت یه سوپرایز بزرگ واسه خاله منا داشتی و خودتو به خاله نشون دادی... پسرم، م...
31 ارديبهشت 1390

دوتایی...

سلام سلام سلام. آقای پسر، دیشب ساعت 11:55 دوتاییمون( من و بابا) متوجه سکسکه های ناز شما شدیم... هیجان آور بود مامانیه من، خیلی زیـــــــــاد... ...
29 ارديبهشت 1390

نوستالوژی...

سلام به پسری قند عسلی... بعضی چیزا توی زندگیه ما آدما یه رنگ و بوی خاصی پیدا می کنن، وقتی بهشون فکر می کنیم یا به خاطرشون میاریم یه جور مورمور می شیم، گاهی دلمون می خواد به یاد اون روزها گریه کنیم، گاهی دلمون برای اون لحظه ها تنگ می شه، گاهی آهی می کشیم، گاهی بدنمون سرد می شه، گاهی زیادی به هیجان میام و گاهی ... خلاصه اونا برای ما یه جور دیگن. خصوصا توی دوران نوجوونی و جوونی که اوج احساسات ما هستش بیشتر بروز می کنن. مثلا همین دیشب فیلم face off و نشون داد. یادمه اولین باری که این فیلم و با دایی حسنت دیدم چه حسی بهم دست داده بود، داشتیم فیلم و می خوردیم جای اینکه فیلم و ببینیم. اونموقع با ویدئو فیلم و دیدیم و من اینقدر خوشم اومد که یه روز د...
27 ارديبهشت 1390

دلگرمی...

سلام پسر گلم. دیروز ساعت 6:45 وقت دکتر داشتم، قبل از اینکه برم مطب با خاله ها کمی رفتیم پیاده روی و دیدن مغازه های بین راه . رسیدم مطب قیامت بود واسه همین  تا ساعت 8:30 داخل نرفتم . بنده خدا با بابایی قرار داشتم که کلی معطل شد . خلاصه وقتی دکتر و دیدم کلی خوشحالیدم . یک برگه ی A4 سوال داشتم که گذاشتم روی میز دکتر و همشون و پرسیدم . خیالم راحت شد وقتی  صدای ضربان قلبتو (اونم بعد از 1 ماه )شنیدم . فشارم هم نرمال بود. وزنم هم از اول بارداری که61 کیلو بودم شده69 کیلو ...یه سری آزمایشها رو باید تجدید کنم، مثل قندخون و عفونت ادرار... ولی دکتر سونو نداد خودم هم چیزی نگفتم ، اگه نیاز بود حتما می داد، ولی توی دل من نبود این خ...
26 ارديبهشت 1390

سکسکه

سلام پسری، صبحت بخیر. امروز به مامان یه حالی دادی که نگو و نپرس. ساعت 6 صبح به مدت 1 دقیقه بیشتر ، سکسکه کردی. تا حالا مامان به این وضوح متوجه سکسکه گل پسر نشده بود. مرسی مامانی... ...
25 ارديبهشت 1390